کد خبر: ۴۰۵۵۷۳
تاریخ انتشار: ۲۱ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۷:۳۳ 10 April 2017
همه ی روزها از آن توست.کی رفته ای ز دلم که امروز تمنا کنم تو را ؟ کی بوده ای نهان ،که پیدا کنم تو را؟
این منم که در سرگردانی خود گم گشته ام و هست احوالم، خلافِ همدگر ،هر یکی با هم مخالف در اثر. یک روز نام مقدس تو می برم و روز دگر بر سر سفره های رنگینم. رسوای عالَمی شده ام از این شور ظاهری.ترسم به این تناقضم، رسوا کنم تو را.
اما به حق لطف و احسانت و به حق نور تابانت، مگیر آشفته می گویم، حاشا که این تناقض من در شکوه و شوکت تو خللی بیفکند.اندر ضمیر پاک تو گنجی نهان، نهاده اند.از دل اگر بر آید در آسمان نگنجد .
از چیست که هنوز صدای تو را از عمق تاریخ نمی شنوم که بر دهان آن متملق ظاهر آرای یاوه گو ،خاک مذلت پاشیدی :

«... من بزرگتر از آنم که در دل داری اما کوچکتر از آن که بر زبان جاری می سازی ...»

چگونه به یاد نمی آورم که عَرَق خجلت بر پیشانی نامبارک آن مرد نحس تاریخ نهادی و به تبسم تلخی فرمودی:
« ...شُریح ،به این خانۀ ظاهرا دلگشایت، دل مبند .دیری در آن نخواهی ماند. این بیغوله ای است که آکنده از آفات و مکافات و مرداب و ذلت است. شریح، به هوش باش که درب این خانه، رو به ابلیس است ...»
افسوس !
با آنهمه نصیحتی که بر گوش ناشنوای حریص خواندی ،در نیامد، نکته ای در گوش حرص. اما
نه پدر از نصح کنعان سیر شد ،
نه دمی در گوش آن ادبیر شد .
همچون شتر گرسنۀ پر هوسی که به یکباره به سبزی با طراوت بهاری رسیده باشد به بیت المال هجوم آورده بود. مصادیقی از آن هنوز هست که آن پیر فرزانه ی انقلاب ،آنرا "هجوم به ارزشها" نامید ...
اینها را که می بینم، در می یابم که چرا سخن در مورد تو، همیشه تازه است. یک قصه، بیش نیست غم عشق تو، وین عجب از هر زبان که می شنوم، نامکرر است.
اختصاص تو به یک مذهب و آیین خاص ،جفایی بزرگ در حق همه است، مگر میشود آفتاب عالم فروز، بر بخشی بتابد و بر بخشی نتابد؟!
گرمای جان بخشی که جان «جلال الدین محمد مولوی» از تو گرفته است، حال و هوای مثنوی وی را دگرگونه کرده است.طبع او ، بعد از سرودن دویست بیت آخر از نخستین دفتر مثنوی ،چنان فرو خفت که دیگر، هیچ نگفت. آن ابیات، تماما در مورد تو بود یا علی .
از تو بر او تافت چون داری نهان؟! می فشانی نور ،چون مه بی زبان. ماه بی گفتن چو باشد رهنما، چون بگوید ، شد ضیا اندر ضیا .
آتشی که مولوی در آن ابیات بر جان عاشقان علی زده است، وصف ناشدنیست.
ای علی که جمله، عقل و دیده ای
شمه ای وا گو، از آنچه دیده ای،
یا تو واگو ،آنچه عقلت یافتَست،
یا بگویم آنچه، برمن تافتَست ...
اینها سخن کسی است که نَسَب و نسبت به ابوبکر می بَرَد، اما ارادتی تام به علی دارد.
مولوی در آن ابیات، ماجراهای حیرت انگیزی از امام علی (ع) نقل می کند .از گفتگوی آن حضرت، با پهلوان بی ادبی سخن می گوید که بر روی مبارک او خَدو انداخته و علی او را بخشیده بود و نیز از رازی که از چگونگی شهادت خود و ذکر مشخصات قاتل خویش گفته بود.در فواصلی از گفتگو هم نجوا های خیالی خود مولوی با آفتاب تابان علی (ع) می آید که بر خرابه ی دل مولوی تابیده است، درخشانترین بخش مثنوی همین ابیات اوست.در هیچ بخشی از کل مثنوی آن اندازه ،شیفتگی در بیان مولوی نمی بینیم که در آن ابیات می بینیم.
وا حسرتا ، با آن همه آتش واشتیاقی که علی بر روح و جان این انسانهای بزرگ زد ،در عصر خویش چنان غریب و تنها ماند که کسی را مخاطب خود نیافت. ناچار سر در حلقوم چاههای مدینه برد و چنان غریبانه در دل آن چاهها نالید که روبهان،نالۀ شیر نشنوند.
آنانی که که بذر نان و نوای خود را درشوره زار حرص و عناد و سر کشی کاشته بودند ،محال بود که سخن او را بشنوند. گویی آنها همقسم تاریخ گشته بودند که خفّاشانه، پشت به خورشید بنشینند. در بخشهای زیادی از خطبه های علی، غم این تنهایی آشکار است. همین غربت، قصۀ پر غصۀ تاریخ ماست .
صدای عدالتی که بعد از چهارده قرن، در گوش «جُرج جُرداق» مسیحی پیچید، هیچ طنینی در گوش آن شَبپَره ها ایجاد نکرد .آنها در بدبختی و تاریکی خود فرو مانده بودند .
وصف علی از زبان «جُرداق» را بارها شنیده ایم.
«…ای روزگار،چه می شد اگر همه ی قدرت و استعداد خود را در خلق یک انسان بزرگ، نبوغ بزرگ و قهرمان بزرگ جمع می کردی و یک بار دیگر به جهان ما یک «علی» دیگر می دادی …. »
آری ،
حدیث ما با علی، حدیث این حسرت و آرزو و حدیث سر نهادن بر آستان فاطمه است.

میلادت مبارک ای مولود کعبه .
از سوگند محزونت به خدای آن میلادگاه مبارک، فعلا سخنی نگویم که یاد آور انتقام تلخ و زهر آلود رذیلت از فضیلت است.
شرح آن هجران و آن خون جگر ،این زمان بگذار تا وقت دگر ...
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار